من بر این باورم آدمی که می خواد به کمال برسه وبه زندگیش معنا بده نمی تونه خودش را محدود به زمان و مکان بکنه، همانطور که دوست داشتن آدم ها محدود به زمان ومکان نمی شه.
یه موقع فکر نکنید من یه بورژوا هستم که دنبال پزهای روشنفکری ام، نه! اما دلم می خواد به کمال زندگی برسم قبل از این که سنم این محدودیت رو جلوی زندگیم بذاره.
قبلا هی با خودم می گفتم "فلانی تو که میتونی پرواز کنی فقط یه تصمیم کم داری" ولی حالا که مدت هاست تصمیمم رو گرفتم از اینجا که هستم پرواز کنم و رها بشم ..... همه جا دیوار! همه جا حصار!
نمی دونم که چقدر می تونم طاقت بیارم و خودم رو نبازم؟
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 11:14 توسط شبنم
|

من اعتراف می کنم که از
کوچیکی به من یاد ندادن که چطوری برای زندگیم برنامه ریزی کنم، چطور احساساتم را
بروز بدم و چطور کنترلش کنم،چطور با تغییرات غیر مترقبه زندگیم کنار بیام،چطور
استرس هام را کنترل کنم، چطور با اضطراب هام برخورد کنم،چطوری محبتم رو نشان بدم،
چطوری "نه" بگم و .....
بعد ها که بزرگ تر شدم تو
مدرسه هم با همین شیوه پیش رفتم و بعد دانشگاه هم همینطور، وحالا که به قول یکی از
دوستان "دیگه بزرگ تر از این نمی شم!
" باز با این مسائل مهم که کسی بهشون توجه نمی کنه سرو کله می زنم، و تازه با
یه تلنگر از یه خواب عمیق بیدار شدم حالا بماند که این تلنگر چی بود اما یهوهمه
اینا برام سوال شد! نمی دونم باید کجا دنبال مقصر بگردم؟ یا نه اصلا خودم مقصرم که
به دنبال اصلاحش نرفتم؟
اما موضوع اینه که بطور نا
خودآگاه دوست ندارم باهاشون روبه رو بشم و
می خوام ازشون فرار کنم اما نمی شه چون با یه وضعیت غیر مترقبه که این روزها
تکرارش بیشتر شده همه این چراها میاد سراغم، و درست مثل یه روح سرگردانی شدم که
هیچ کجا آرام و قرار نداره!
همش میگم کاش فقط یه فرصت
کوتاهی بود که من می تونستم در خودم فرو برم که به ته این سوالام برسم اما بدون
اینکه بفهمم این فرصت ها میاد و میره ومن به هیچ جوابی نمی رسم دقیقا انگار که همه
هستند و من نیستم ویا من هستم و دیگران نیستند!
دوست عزیزم میگه موسیقی
زیاد گوش بده اما متاسفانه اونم جواب نداد، انگار این روح سرگردان توی این هوا
دچار سرماخوردگی شده و هیچ مسکنی هم پیدا نمی شه که تسکینش بده...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 13:4 توسط شبنم
|
دنیای این روزهای من هم قدر تنپوشم شده
اونقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده
دنیای این روزهای من درگیر تنهایی شده
تنها مدارا میکنی دنیا عجب جایی شده
هر شب تو رویای خودم آغوشتو تن میکنم
آینده ی این خونه رو با شمع روشن میکنم
در حسرت فردای تو، تقویم ام رو پر میکنم
هر روز این تنهایی رو فردا تصور میکنم
هم سنگ این روزهای من حتی شبم تاریک نیست
اینجا به جز دوری تو چیزی به من نزدیک نیست
+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 15:51 توسط شبنم
|
خیلی دلم می خواد احوال این روزهای فضای مطبوعات رو بنویسم و اصلا سراغ خاطره های گذشته نروم ولی خواه یا ناخواه منو می کشانند به گذشته، گذشته ای که بخشی از آن سهم من نبود ، نمی دونم دیدین تو همین فضا بعضی آدم ها دور و ورتون هستن که مهارت خاصی دارند از هر طریقی شده حسابی بهمت بریزن به خصوص وقتی که به جمع پر از رنگ و ریا شون نزدیک نشی ، اول بی خیالشون میشی و میگی این آدمها موندنی نیستن "می آیند و می روند" اما بعد از مدتی تازه می فهمی که کاش ازهمون روز اول جدی می گرفتیشون!
پرده اول
شروع قضیه تکان دهنده اینجاست که طرفی که از راه رسیده و خودش رو دبیرسرویس معرفی می کنه حتی اندازه یه سیتوپلانکتون هم از مطبوعات و مقوله خبر سر در نمی یاره اما حالا اومده نشسته روبروی تو و با یه پیش درآمد سخنرانی داغش رو شروع می کنه که من در مطبوعات این چنان بودم و آن چنان بودم ... و شماها رو آن چنان حمایت می کنم و ...
بعد آمار همه کاراها رو ازت می گیره و بعد دستش تو جیبش میگنه و یه سری سوژه به تصور خودش سحرآمیز لیست کرده تحویلت می ده که آدمو یاد کاخ آرزو ها و بهشت برین میندازه ! و یهو این حس بهت میده که ای بابا ما تا الان چقدر پست بودیم که می خواستیم کلی روحیه مردم و جامعه رو تخریب کنیم و مشکلات مردم خیلی سطحی تر از این حرفهاست!وخلاصه کلی احساس گناه..
پرده دوم
بعد از یه مدت کوتاهی زمزمه هایی تو گوشت می کنه که میمونی داره برات مرام میذاره یا دلش برای صداقت کاری تو سوخته و یا نه قصد و غرض دیگه ای داره ...و پشت اون هی نگاه و زمزمه همکاران که خوش بحالت که فلانی انقدر حواتو داره..
حالا که دارم به خودم و به هر چیزی که ازخاطره اون روزها توی من جمع شده نگاه می کنم فکر می کنم نکنه چهره ظاهری من مثل خشت خام می مونه ویا ... که خیالات پوچی تو تفکر اینجور آدم ها بوجود میاره که به خودشون اجازه می دن هر چرت و پرتی که می خوان تحویلت بدن؟
من یه" نه" بزرگ به اون گفتم و تاوان گناه نکرده و راه نرفته رو هم پس دادم، یعنی از دست رفتن موقعیت شغلی که خیلی براش زحمت کشیده بودم ، از دست رفتن آرامشم ، بهم ریختن افکار ذهنیم و ... تازه وقت خواستم صدای اعتراضمو بلند تر کنم گفتن برای خودت بد چون خانمی این کارو نکن، اشاعه فحشا میشه میتونین تصورشو بکنین!!!!! هنوز گوشم ازشنیدن این جمله زنگ می خوره.
پرده سوم
بگذریم من همچنان زمزمه می کنم وسکوت که دوباره سرو کله طرف پیدا می شه و به گوشت میرسونه که دهنت و ببند و چیزی نگو...اونوقته که با خودم می گم کاشکی همون روزها جلوش می ایستادم واشک و سکوت رو کنار می ذاشتم واز در شجاعت از حقوقم دفاع می کردم ،به دور از ترس وابستگی اون به خیلی جاها.. این ها را مینویسم اینبار بدون اشک هرچند گاهی با بغض!گفتم شاید تنها راه خلاصی از این نا آرامی وآشفتگی درونی اینه که بنویسمهشون، آخه هر از گاهی که خاطرش تو ذهنم میاد یه نوع احساس تنفر و گیجی به سراغم میاد.. احساس خوبی نیست وقتی پشت پنجره خاطراتت بایستی و چیز هایی از جلوی چشمات رد بشه که حقیقت نبوده.. و من هیمچنان با خودم می گم آهسته حرف بزن نکنه منطق تو با دنیا فرق میکنه!
+
نوشته شده در شنبه بیستم آذر 1389ساعت 15:22 توسط شبنم
|
چقدر دوست داشتم که یک روز در یک لحظه بیایی وبگویی با توام
وباز ردپای قدم های تو
و حالا، من با یک حادثه باز با توام
حس یک شادی را تجربه می کنم که در من نمی گنجد!
+
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم آذر 1389ساعت 14:13 توسط شبنم
|
الان یه چند وقتیه که تصمیم گرفتم ناگفته هام رو که نزدیک به 2ساله براش سکوت کردم بنویسم ،خیلی سخته که آدم حس کنه مدت زیادیه که رفته تو حاشیه و این موضوع باعث خوشحالی خیلی از فرصت طلبان هم بشه ، حرف های زیادی برای گفتن دارم که دوست دارم با دوستان و خیلی از کسانی که دوست دارن سری به نوشته های من بزنن در میون بذارم،پس منو همراهی کنین...
+
نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 14:40 توسط شبنم
|